می نویسم به ساعت بوسه


منوی وبلاگ
ایلیا

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسنده



دسته بندی موضوعی
 
آرشیو
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧


لینک دوستان
چهار ستاره مانده به صبح
ایمان عابدین
آزاده نجفیان
محمد آقازاده
محسن فرجی
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

این سرباز وطیفه ی مغموم !

 

تابستان من !

سرمای این زمستان شگفت

به هراسم افکنده است

اینجا بی ستاره ترینم

سربازی مغموم

بی درجه

بی ستاره

که بر ارتفاعات پر از برف

خواب بنفشه های جنوب می بیند

پلنگی ایستاده بر فراز

که رویای تو را به ماه نامه می کند

 

تابستان من !

هنوز ایستاده ام

با لباس فورمی  بر تن

و پوتینی با رویای  بنفشه ها

بر پای

تکیه به گرمای مطبوعی داده ام

که خاطره اش از جنوب برایم می وزد .

 

تا بستان من !

آه

تابستان من !

آغوش تو کجاست ؟

این سرباز وظیفه ی مغموم

سرمای این ارتفاعات را

 طاقت نمی کند !

 

...



زنگ انشا ء

 

زنگ انشا ء

داستانی از رسول پرویزی

 

رگ های نارنج های انبوه کلاس را تاریک می کرد. تازه تخنه سیاه را با نمد پاره ی کثیفی پاک کرده بودند. ذرات گچ درفضا اتاق موج می زد و در ریه ما شیرجه می رفت. هنوز آقای معلم نیامده بود.

سید محمود با سر گرش جلوی من نشسته بود و با مهارت تیغ ژیلت را لای تخته میز می کرد، و بعد مضراب وار زیر آن می نواخت و فوراً سرش را روی میز گذاشت تا آهنگ موزون ساز بچگانه اش را بشنود.

اکبر آقا با چاقو اسمش را روی دیوار مجاور می کند و به سبک کتیبه نویسان گل و بلبل اطراف اسمش می گذاشت. عباس هم تکلیف عقب مانده را تند وتند می نوشت.

خبر دار!-

بچه ها دسته جمعی بر خاستند، آقای معلم وارد شد و زنگ انشا شروع شد. آقای معلم هفته ی قبل موضوع انشا را این طور دیکته کرده بود:

"نامه ای به پدرخود بنویسید و از ایشان تقاضا کنید که پس از امتحانات در تعطیل تابستان شما را با خو دش به ییلاق ببرد."

موضوع انشا وطرز نوشتن انشا هردو فرمولی بود. کلیه ی سوژه ی انشا ها میان چند مطلب نوسان داشت ، یامی بایست نامه ای به پدر، مادر، برادر، خواهر و دوست خود نوشت، یا درباره ی عدالت، امانت، صداقت و از این قبیل حرف ها قلم فرسایی کرد. در نوع اول فرمول از این قبیل بود:

"خداوندگارا! تصدقت گردم که وجود ذیجود شریف در نهایت صحت و سلامت بوده و در عین عافیت باشد. بعدأ اگراز راه ذره پروری جویای احوالات این حقیر باشید، بحمدالله سلامت و به دعا گویی مشغول است."

ودرنوع دوم، اگر انشاالله نوشته می شد فرمول این بود:

"البته واضح و مبرهن است و بر کسی پوشیده نیست که یکی ازصفات پسندیده و خصال حمیده صداقت است که هر کس بدین صفت متصف باشد ازحضیض ذلت به اوج رفعت می رسد."

طبق معمول در نوشته های نوع دوم تکرار ادعا به جای صحت ودلیل بکار می رفت و گاهی نیز یک شعر بند تنبانی ولوس و بی مزه بدرقه ی کلمات مبتذل و مکرر گوشم را خراش داده بود که گیج می خوردم غالباً به نظرم می آمد که فضای اتاق تبدیل به زباله دانی الفاظ نیم مرده ومبتذل شده است و کلمات بدبخت وبینوا از دست معلم و شاگرد به جان آمده بود.

آن روزنامه "ییلاقیه" را یک یک شاگردان خواندند. وقتی انشا ها را که خوانده می شد می شنیدم، دلم به هم می خورد تا اینکه نوبت به ابراهیم رسید. ابراهیم پسر فقیری بود اما خیلی در کلاس عزیز بود. عزت او یکی به علت گردنکشی وی بود یکی به علت مهربانی او به علاوه دنیا دیده تر از ما بود او بر خلاف ما با مردم انس داشت چون نو کر خانه ای خودشان بود و همین دیدار به وی قوت وقدرتی بیش از ما داده بود.

آقای معلم گفت:

- ابراهیم بیا انشا یت را بخوان!

- چشم آقا!

و بلافاصله ابراهیم از جایش بلند شد، شلوار وصله دارش را با لا کشید چشمان درشتش را به اطراف دوخته، دفترانشایش را برداشت وجلوی میز معلم سیخ ایستاد.

- چرا نمی خوانی؟ جان بکن بخوان!

بغض گلوی ابراهیم را گرفت مثل اینکه بارسنگینی دوشش را فشار می دهد، کمی خم شد و چشمهای نزدیک بینش را به دفتر انشا چسباند و با صدایی که آهنگ گریه داشت اینطور خواند:

" پدرم! پدرخشن و تندخویم!

آقای معلم نفسش از جای گرمی بلند می شود. او نمی داند من درچه جهنمی به نام خانه زندگی می کنم. او از تند خویی و خشونت شما از بدبختی و نکبت من خبر ندارد. او بدون توجه به زندگی تره و تار ما، دستور داده است نامه ای به شما بنویسم از شما خواهش کنم در تابستان مرا به ییلاق ببرید. ییلاق چه کلمه ی قشنگی مرا به باغها ببرید تادر کنار جویها بازی کنم، شادی کنم، گل بچینم، دنبال دخترها بدوم، گیس آنها را گرفته دور دستم بپیچم، آنها را کتک بزنم وگریه اندازم . از درخت بالا روم آب روی همبازیهایم بریزم، سنبله ی گندم را چیده در ساقه اش سوت بزنم. تاب بخورم از باغ همسایه میوه بدزم از کوه بالا روم با بچه ها بدوم و شب خسته و خورد در کنار مادر بزرگ نشسته و قصه گوش کنم .... چه آرزوهایی! آقای معلم این ها را از شما خواسته است، اما نمی داند که ییلاق شما چگونه است؟

او نمی فهمد که شما به جای ییلاق هر صبح مرا شلاق میزنید و با لگد مرا از خوا ب می پرانید بلند شوم و نان بخرم. او نمی داند که به جای ییلاق فقط آرزو دارم یک بار خنده ی پدرم را ببینم. او به خانه ما نیامده و نمی داند که به جای آرامش خانوادگی، چه غرش و نهیبی سراسر فضا را گرفته است.

اونمی داند که شما دائماً با مادرم دعوا می کنید و مادرم به شما نفرین می کند. و این من بدبخت هستم که باید مانند گندم درمیان سنگهای آسیا له و لورده شوم. آقای معلم خیلی حواسش جمع است. متوجه نیست که من شبها باید کتاب درسم رانیمه تمام گذاشته وشیشه ی سیاه را بدکان عرق فروشی ببرم آن را پر کنم و برای شما بیاورم. او برای من بدبخت هوس ییلاق می کند و من هم باید ریا کنم دروغ بگویم دروغ بنویسیم و مثل بقیه ی شاگردان از حضرت خداوندگاری تمنا کنم که به

ییلاق برویم!!!

نه!

من ییلاق نمی خواهم فقط دلم یک جو مهربانی و نوازش می خواهد. آرزو می کنم مرا آرام از خواب بیدار کنید، به من فحش ندهید، شب بد ستی نکنید، مرا در تاریکی وحشتزای کوچه به دنبال عرق نفرستید و اگر پنیر ویا گوشت یا نان خریدم به آن ایراد نگیرید و مرا دوباره به دکان بقال و قصاب ونانوا نفرستید که پنیر و گوشت و نان را پس بدهم. دکاندارها مرا مسخره می کنند ومتلک می گویند و من تحمل این تحقیر را ندارم.

من ییلاق نمی خواهم فقط دلم می خواهد یک روز مرا به بازار نفرستید و مرا با این دکانداران موذی و مکّار روبرو نکنید. آنان مرا تحقیر می کنند و من زور ندارم کتکشان بزنم خورد می شوم، دلم می شکند، گریه می کنم، ولی چقدر می توان گریه کرد؟

پدر جان من ییلاق نمی خواهم فقط آرزو می کنم یک روز با مادرم دعوا نکنید و مادرم یک روز شما را نفرین نکند. من هم شما وهم مادرم را دوست می دارم تکلیف من در این کشمکش چیست؟ آیا با مادرم هم صدا شده به شما نفرین کنم یا با شما گام بر دارم وبا مادرمظلومم دعوا کنم. ما که یکدیگر را دوست داریم چرا با هم مهربان نیستیم چرا یکدیگر را نوازش نمی کنیم و چرا خانه را به گورستان تیره مبدل ساخته ایم ؟

نه من ییلاق نمی خواهم. دلم می خواهد این گور تیره و تاریک روشن شود و برای یک لحظه گرمی خانواده را حس کنم.

در حالی که ابراهیم به گریه افتاده بود، کلاس در خاموشی وبهت فرورفته بود معلم سرش را در میان دست هایش گرفته بود و من دیدم که یک قطره اشک از گوشه ی چشمش به روی دفتر حضور و غیاب افتاد.

و بلا فاصله گفت:

- ابراهیم جگرم را آتش زدی برو بنشین دیگر نمی توانم بشنوم

 

از کتاب شلوارهای وصله دار

 

 

...



2 تا شعرک

 

ظهر گرم تیرماه ست

سایه ات مدام باد

....................

تیره بخت من

که سوسک هم مرا

صدا نزد

..........................

 

 

 

 

...



حکایت تو که از شاه رگ من برای من گل نراقی می خوانی

 

دری به تخته خورد اگر

سری به سنگ هم اگر

تو از کدام چهار راه

تو از کدام شاه رگ

تو از کدام پل

کدام جاده

از کدام رگ ...

 

دری به تخته خورد اگر

 سری به سنگ هم اگر

تو هم رگ مرا بزن

بزن خودت به خواب

        یا به  خستگی

مرا بکش

مرا بکش

و  زیر پای خویش را ببین ...

مرا که موریانه بوده ام

مرا ببر به  خانه ات

مرا بشوی

و بعد اگر که وقت شد مرا ببوس

                      برای لحظه یی

 و بعد هم  نوار گل نراقی عزیز را برای من ...

برای آخرین بار

مرا ببوس

مرا ببوس ...

 

دری به تخته نه

ولی سرم به سنگ ...

چه روزگار جالبی !

چقدر هم فشنگ !

 

...



خانه ات آباد ! تلخی ات هر روز افزون باد !

 

سلام چطوری خوبی ؟ حال بهتر ؟

 

با توام ای سبزه ی با نمک تر !

 

 

حال اون  سرباز جوون چجوره ؟

 

جا نخوری ؛ مش سرطون چجوره ؟

 

  

 

  

راستی بگو سیگار رو لبت کو ؟

 

مسافرای اتول ! شبت کو ؟

 

 

  

با توام ای دربدر زمونه

 

پرنده ی رونده از آشیونه

 

 

ستاره ی فیلمای سینمایی

 

بازیگر فیلمای کیمیایی

 

 

 

آمیزه ی دربدری و تشویش

 

خورشید گرم کیمیای «درویش »

 

 

 با توام ای فقیر بی افاده

 

سوپر استار پاک و صاف و ساده

 

  

تو که صدات پر از غمی بزرگه

 

چشات شگفتی غمی سترگه

 

  

مجنون سرگشته ی تو خیابون

 

دربدر پری توی هامون

 

    

خسرو  آسمون جل غم آباد !

 

شیرین قصه های تلخ فرهاد

 

  

از تو چی مونده یه غمی صمیمی

 

یه لیوان بلور نصف و نیمی

 

  

از تو چی مونده جرعه ی نگاهی

 

رفیق شعرای  حسین پناهی !

 

  

از تو چی مونده یه صدای خاکی

 

یه آسمون آویز سقف تاکی !

 

  

شیرین  گل ! خسرو بی کلک تر !

سبزه ندیدم از تو با نمک تر !

 

 

 

...



به خاطر توست که مثنوی می نویسم و گرنه من نظامی نیستم ای دختر سرهنگ بازنشسته ...

 

عطر رها عطر رهای تنت

عطر شب  مشکی پیراهنت

 

باغ بلوری که در آغوش تو ست

صبح سپیدی که بناگوش توست

 

کاسه ی شیری که فرو ریخته است

صبح و عسل  هان به هم آمیخته است

 

لطف لبت : بوسه یی آتش مرام

طرح  تنت : اردیبهشتی تمام

 

تو ! همه تو !  جلوه ی ماهی قشنگ

من ، همه من  ! حسرت پیر پلنگ

 

 

 

ماه من!

 

 از اون بالا حالی بده

 

دره عمیقه یالا حالی بده ...

 

...



کاش پستچی شده بودم کاش! تا گیر پروانه های موهات می افتادم

 حالا که قرار بود من !

 

 حالا که قرار بود من در این پیرانه سر یاد جوانی کنم و عاشق شوم  ،

تو ! تو دل بسته یی به آنکه نمی دانم ...

فضول نیستم ... حسود هم ... اما تو خودت می دانی با اینکه ندیده امت هرگز،  نشتیده امت هرگز اما داشتم می خواندم آن کتابهایی که تو از مصلی گرفته بودی و هی به رخ من می کشیدی و هی من حسودی ام می شد  که چی ؟ که رد پاهایت را به خوانم توی همین جملات که منتشر می شوند در این سپیدی متنی که تو می فرستی برایم تو !  تو مولف مونث همیشه زنده ی من !

 

 و حالا که من دلم به تاپ تاپ تو افتاده بود و هی مثل بادبادکی می رفت بالا تا به روی سیم تیر برق کوچه ی شما گیر کند ؛ تو گیر داده یی به یک پسنچی دیگر   و این پستچی دیگر چه هیز  گیر داده است به پروانه یی که  نشسته است روی گیر موهای تو که مثل آبشاریست که به چشم ندیده ام ....

 

 حالا تو هی به رخ من بکش کتاب هایت را

من هم در این پیرانه سر می روم به میخانه ی سر کوچه تا دلی سیر گریه کنم برای تو دختر !!!

 

هی  ... بوام هی ... سختم ... انگال آویدم ...*

 

.....................................................................

نجوایی در سوگ و در مرثیه : هی بابام هی ...سوختم آتش گرفتم خاکستر شدم

...



شور و شروه و شیدایی : در بلندای شانه های پدر

پدرم می نشست رو به غروب و شروه می خواند :

خداوندا دلم از دین بری شد

اسیر دام زلف اون پری شد

پری دید و پریشون گشت فایز

پری را هر که دید از دین بری شد ...

پدر می نشست و زمزمه هایش را در سوز شروه می نواخت . در زیر آن شرجی دم کرده قلب الاسد که جان را به لب می آورد ...

تابستان داغ و بوره تشبادهایی که می وزید از جانب شمال و بندر را زیر هرم نفس گیرش می گداخت ... واین پدر بود که باز می خواند

خانه ی ما تا ساحل راهی نداشت . . کافی بود درب تخته یی حیاط را باز می کردی و از کوچه یی تنگ می گذشتی تا برسی به ساحل و دریا و سیل مردمی که از بزط گرما و بی برقی خود را سپرده بودند به خنکای آبی آب و آب اب آب ...

پدر همیشه دلتنگ بود چه آن روزها که ژادندارم ها می ریختند و دارو ندارش را با خود به جرم قاچاق می بردند و چه آن روزها که پسر جوان درس خوانده شهرش هر روز بعد از ظهر مست می کرد و خاندان پهلوی را می کشید به فحش خواهر و مادر و پدر با آن قلب نازکش باید دم این بخشدار و آن رییس اداره ( پاسگاه )  را می دید تا پرونده فرزند جاهلش !! نفرستند به ساواک بوشهر  و باز روز از نو و روزی از نو ... به آتش کشیدن پرچم شیر و خورشید آن هم در آستانه ی جشن چهارم آبان و ...

و اینگونه بود که پدر قلبش کم کم به واسطه کله شقی های جوان نوزده بیست ساله اش نازک و نازک تر می شد ...

 و حالا سالهاست که پدر رفته.  اما هنوز سوز شروه های فایزش مانده است و پیچیده است در کوچه باغ یادها و خاطره هایم .

امروز روز پدر است ... یاد آن حنجره ی زلال و آن صدای گوارا سبز !

...